آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم ، به خدا مسخره کردند
گفتند : مگر صاحب کوثر پدرت نیست ؟
گفتی که مکِش منّت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست؟
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبرت نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبردار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست

علی اکبر لطیفیان


  خدا به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی


 

زلال اشك تو رشك فرات است
فرات از صافى چشم تو مات است

وجود تو تعادل بخش اين نهر

كه بى تو آبگيرى بى ثبات است

نماز صبر مى‏خواند كنارت

غمت گرداب كشتى نجات است

نيازى نيست تا حكمت بخوانيم

وجودت شرح اسماء و صفات است

من از عمر كمت خواندم كه روحت

به اين كثرت سرا بى‏التفات است

نخ قنداقه پر پيچ و تابت

مدار كهكشان و ممكنات است

رضا جعفری



 


بگو که يکشبه مردي شدي براي خودت

و ايستاده اي امروز روي پاي خودت

بگو به خيمه ، ز من دست بر نمي داري

و باز در پي اثبات ادعاي خودت
-
- از آسماني گهواره روي خاک بيفت
بيفت مثل همه مردها به پاي خودت

که شايد آخر سير تکامل حلقت

سه جرعه تير بنوشي به دست هاي خودت

يکي بجاي عمويت که از تو تشنه تر است

يکي بجاي رباب و يکي بجاي خودت

بده تمام خودت را به نيزه ها و بگير

براي عمه کمي سايه در ازاي خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسيدن به انتهاي خودت

و در نهايت معراج خويش مي بيني

که تازه آخر عرش است ابتداي خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهي شد

درون قلب پدر ، خاک کربلاي خودت

هادي جان فدا



 

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات

یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟

با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره

چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت

حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟

خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی

بگذارید به سن علی اکبر برسد

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما

دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی

شیر در سینه بی کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید

تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

علی رضا لک