هفتاد و دو سوره

چو ن دید به نوک نی سرش را خورشید

برِ خاک    تن مطهرش را خورشید

آرام حریر نور خود را گسترد

پوشاند برهنه پیکرش را خورشید

 

خورشید بر این تیره مغاک افتاده ست؟

یا بر سر نی آن سر ژاک افتاده ست؟

بر عرش نی از تلاوت او پیداست

هفتاد و دو سوره روی خاک افتاده است

 شعر از:محمد علی مجاهدی

به سر زنان...

تیر  که  چشمان  تو  را  می درید ...

آبرویت   پیش  حرم  می خرید  ...

همره  زینب   شده   شط   فرات

برسر خود می زدو هی می دوید

شعر از :علی نظری

آن مرد...

آن مرد که افتاده به پای خودش

مانده سر عهد و وفای خودش

رفته  که  آب  آورد  از  علقمه

آبرو  آورده  برای  خودش 

شعر از: علی نظري

بر اساس يك طرح زيبا ازدوست شاعر و عزيزم عباس أتشي

 

یک حادثه ...کربلا...سفر...نیزه ...حسین

انگشت تو از دست چرا افتاده؟
گل از چه ز شاخه اي جدا افتاده؟

ا ی ناطق قرآن که جدا گشت سرت!

بسم الله اين سوره کجا افتاده؟

علی انسانی

 

شوريده سري که شرح ايمان مي کرد

هفتاد و دو فصل سرخ ، عنوان مي کرد

با ناي بريده نيز بر منبر ني

تفسير خجسته اي ز قرآن مي کرد

سید حسن حسینی

 

تنها قدمي به وصل فرصت دارد

او زاده ي زهراست و حرمت دارد

جايي که زده بوسه پيمبر هر دم

با خنجر اين شمر چه نسبت دارد

غلامرضا رزمی

 

ستاره آب مي شد در شب تو

فلک بي تاب مي شد با تب تو

کلام ات ناب تر از هفت دريا

عطش سيراب مي شد از لب تو



سئوال عشق را گلپوش کردي

تمام خويش را آغوش کردي

براي آنکه بيداران بمانند

چراغ خيمه را خاموش کردي

محمدرضا مهدی زاده

 

يک حادثه...کربلا...سفر...نيزه...حسين

درتـــــــابش آفتاب...سر ...نيزه...حسين

خورشـــيد فـــرو رفـــت به اعمــاق زمـين

وقتـــي که طلـــوع کـــرد بر نيــزه حسين!

میلاد عرفان پور

 

من بودم وخاطرات بي سر در خون

دل مثل کبوتري شناور در خون

گفتم غزلي بگويم اما چه کنم ؟

با اين همه واژه هاي پرپر در خون


 در دامن دشت شعله زاري مانده است

آن سوي افق خط غباري مانده است

سر گشته در اين سکوت ، تنها ، تنها

سم ضربه ي اسب بي سواري مانده است

محمد حسین صفاریان

 

اي شمر لعين زير پايت ماه است

ريحانه ي حضرت رسول الله است

از سينه اش آن پاي نجس را بردار

اين پرچم « لا اله الا الله » است ..

احسان پریسا

 

شب خنجر آبديده دارد در دست

خورشيد به خون تپيده دارد در دست

از گودي قتلگاه بيرون آمد

اي واي سر بريده دارد در دست

غلامرضا کافی

 

 مه بارقه اي ست در شبستان حسين

شب حادثه اي ز درد پنهان حسين

هر صبح ز دامن افق خون آلود

خورشيد بر آيد از گريبان حسين

 مشفق کاشانی


در پشت غبار خون و خاکستر بود

آشوب گلو بريدن و خنجر بود

مي سوخت رديف خيمه اي در آتش

انگار پر عباي پيغمبر بود

غلامرضا کافی
 

 

بي تاب تر از ابر بهاري بودند

هيهات من الذله جاري بودند

سوگند به هر چه نام آب است بر آن

اين تشنه لبان تشنه ياري بودند

کتایون شیخی 

 

 

زینب ...

کدامين حرف را پيدا نمايم

چه ظرفي را پر از دريا نمايم

کدامين واژه جز زينب بيابم

که عشق و صبر را معنا نمايم؟


 

به هر کس بر تو گويد خوار، نفرين!

به هر لفظ و به هر گفتار، نفرين!

تو بي پروا تري از تيغ حيدر

به هر کس بر تو گويد زار، نفرين!

شعر از:محمد حسین صادقی

 

ستاره گريد و الماس با من

شب است و بوي زخم ياس با من

تمام حزن زينب را بخوان باز

گلوي زخمي احساس با من!


 

 آنسوي افق کبوتري پر پر زد

در پرده عشق نغمه اي ديگر زد

در غربت کوفه پيش چشم زينب

از مشرق نيزه آفتابي سر زد

شعر از:صادق رحمانی

قلم شد دستم...

هنگام سفر پيشقدم شد دستم

قرباني قامت علم شد دستم

تا نامه عشق را به خون بنگارم

در محضر دوست قلم شد دستم!

شعراز:جلال محمدی

 

در خيمه کسي خدا خدا مي خواند

یک کودک تشنه لب، دعا مي خواند

اي دست چرا چرا به خاک افتادي؟

يک قافله تشنگي تو را مي خواند

شعر از:مهدی طهوری

 

او غربت آفتاب را حس مي کرد

در حادثه التهاب را حس مي کرد

بيتابي کودکانش آتش مي زد

وقتي خنکاي آب را حس مي کرد

شعر از:وحید امیری

فرات می دوید و می گفت...

مفهوم بلندو ناب احساس عباس
سرچشمه مهرباني و ياس عباس


آن روز فرات مي دويد و مي گفت:
اي تشنه لب شهيد عباس عباس

شعر از:عباس نادری

لبهای تشنه تو...

لبهاي تشنه تو چرا جم نمي خورند

از آب چشمه هاي ترنم نمي خورند

بر قايق طلايي لبخندها سوار

ديگر نمي شوند و تلاطم نمي خورند

يک قطره از طراوت باران اشک ها

يا ناني از تنور تبسم نمي خورند

مثل گلوي تشنه موسي چرا کمي

از سفره هاي باز تکلم نمي خورند

لب باز کن به زمزمه هنگام ربناست

افطار را بدون تو مردم نمي خورند

حتي اگر گرسنه بمانند در کوير

شن مي خورند بي تو و گندم نمي خورند

در زير ضربه هاي سم مست اسبها

لبهاي تشنه تو چرا جم نمي خورند

شعر از:مسلم فدایی

فرشتگانش بردند...

آن روز تمام عرشيان آزردند


زان قوم که غنچه تو را پژمردند


قنداقه طفل تا نهادي بر خاک


تا پيش خدا فرشتگانش بردند

شعر از:محمد رضا سهرابی نژاد

روی نیزه دیدن ساده نیست

از زمين تا آسمــــان ، خورشيد چيـــــــدن سـاده نيست


گرچه بي اذن خــــــــــــدا ، حتي پريدن ســــــاده نيست


هم نشــــــــيني با امــــــــــــام عشق ، اوج بودن اسـت


زندگي بعد از شهيـــــــــد حق گزيدن ، ســـــــاده نيست


آه ! مي فهمـــم که بي اصــــــــغر چه حالي داشـــــتي!


کودک شــش ماهه روي نيزه ديدن ، ســــــاده نيست!!!


...


مــــــــــرد ميــــــخواهد بفهــــــــــــمد معني اين درد را


از ديار شــــــــــــام تا کوفه دويدن ، ســـــــــاده نيست!


عشق يعني اينـــــکه بعد از يار خود يک ســـــــال ... نه!


باورش سخت است ... اينگونه تکيـــدن ، ســــاده نيست


باورش ســـخت است آنچــــه ديدي و آنجــــا گذشــــــت


نيزه ها ؟ تير سه شعــــــبه ؟ نه! شنيدن ســــاده نيست!


شعر از:امیر مرزبان

ترکیب بند جاودانه ی محتشم کاشانی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خورده به طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده  ی میدان کربلا
گر چشم روزگار به او فاش میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرده شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون   بی ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین نیلگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله  برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل عبا شکست
عالم تمام غرقه ی دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزآن جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده موی
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار  کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
قومی که پاس محملشان جبرئیل بود
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روی نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
آن سان که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه در ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت زیاد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی ((هذا حسین)) ازو

سر زد چنانکه آتش ازآن در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعة ی بتول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر  کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب تپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی نی ـ وراـ چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی(ص)مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون پر آب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچ گاه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوت است
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

شعر از: محتشم کاشانی

درغمت امکان گریسته...

ای تشنه ای که در غمت امکان گریسته

بهر   تنت زخلق    تن و  جان   گریسته

شط فرات و دجله و رود نیل

صبح ومسا بر آن لب عطشان گریسته

از ما سوی سوای تو مقصود چون نبود

زین روی ماسوای تو نالان گریسته

روزی که خون حلق شریفت به خاک ریخت

زان روز خاک و کوه و بیابان گریسته

بر جسمهای پاک و بدن های چاک چاک

نعل سمند در   گه جولان گریسته

لیلا ز عشق اکبر یوسف جمال خویش

دیوانه وار بی سر و سامان گریسته

ای چرخ شو خراب که در راه شام شوم

بهر علیل  ناقه ی عریان گریسته

فریاد و داد کز ستم و جور کوفیان

در پای طفل خوار مغیلان گریسته

دیگر چه گویم از سر پر شور وطشت زر

چوب یزید بر لب و دندان گریسته

خزران چه خورد بر لب آن چشمه ی حیات

زانر و خضر به چشمه ی حیوان گریسته

ای (تاج واعظ از چه نگفته بودی به قتله گاه

بر حلق تشنه خنجر بران گریسته

شعر از : تاج الواعظین 

کسی بر صلیب...

گودال قتلگاه پر از عطر سیب بود

تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود

سرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه حبیب بود

مولا نوشته بود بیا ای حبیب ما

تنها همین چقدر پیامش عجیب بود

مولا نوشته بود بیا دیر می شود

آخر حبیب را زشهادت نصیب بود

مکتوب می رسید فراوان ولی دریغ

خطش تمام کوفی ومهرش فریب بود

اما حبیب رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبیب جوهر امن یجیب بود

یک دشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش به رسیدن رسیده بود

شعر از:علی رضا قزوه(بند دوازدهم ترکیب بند عاشورایی)

بوی علم ها...

باز هم پژواک گام کیست این؟

بر علم ها موج نام کیست این؟

عقل ها مست جنون کیستند؟

عشق ها گریان خون کیستند؟

بر علم ها پاره های دل چراست؟

موج نام یا ((ابوفاضل)) چراست؟

کوچه ها از دسته ها یکدست شد

باد از بوی علم ها مست شد

((اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان می رسند))

کوچه ای از سینه هاتان واکنید

((نک بتان با آبدستان می رسند))

جانشان خم های پر خون آمده

مویشان رگ های بیرون آمده

بی خبر از بندها پیوند ها

دور اندازند گیسو بندها

بی خبر از عقل های خانگی

عشق می ورزند با دیوانگی

تکیه بر بوی شهادت بوی خون

موج گیسو موج رگ موج جنون...

شعر از: عبدالجبار کاکایی

 

 

اگر برخیزد...

از قهرتو شاهین قدر پر ریزد

وز هیبت تو شیر فضا بگریزد

ماند به تو کوه اگر به رفتار آید

دریا به تو می ماند اگر برخیزد

 

کو شیر دلی که پنجه با شیر زند

بی حمله ره هزار نخجیر زند

ماند به تو خورشید اگر بخروشد

ماند به تو شیر اگر که شمشیر زند

شعر از:محمد علی مجاهدی

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد...

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 شعر از: سید حمید برقعی

 

تقدیم به جوانیت...

تارو پودت را به هم آمیختند

نقشه ات را برسنان آویختند

اکبرم با عضو   عضو  پیکرت

طرح یک قالی زیبا ریختند

شعر از:علی نظری

مستی از قم شروع شد...

مستي نه از پياله نه از خم شروع شد
از جادة سه‌شنبه شب قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به‌ آيينه
آن قدر خيره شد كه تبسم شروع شد
خورشيد ذره‌بين به تماشاي من گرفت
آنگاه آتش از دل هيزم شروع شد
وقتي نسيم آه من از شيشه‌ها گذشت
بي‌تابي مزارع گندم شروع شد
موج عذاب يا شب گرداب؟! هيچ يك
دريا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگويم كه ماجرا
از ربناي ركعت دوم شروع شد
در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السلام عليكم ... شروع شد

شهر از:فاضل نظری

دست ومشک وعلم...

چشمم ازاشک پرو مشکم از آب تهی ست

جگرم غرقه به خون وتنم از تاب تهی ست

گفتم ازاشک کنم آتش دل راخاموش

پرزخوناب بود چشم من از آب تهی ست

به روی اسب قیام وبه روی خاک سجود

این نماز ره عشق است است زآداب تهی ست

 جان من می برد آبی که ازاین مشک چکد

کشتی ام غرق در آبی که زگرداب تهی است

هرچه بخت من سرگشته به خواب است حسین

دیده ی اصغرلب تشنه ات از خواب تهی ست

دست ومشک وعلمی لازمه ی هر سقاست

دست عباس تو از این همه اسباب تهی ست

مشک هم اشک به بی دستی من می ریزد

بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی ست

شعر از:سیدشهاب موسوی یزدی

تنگ درآغوش بگیرم که بمیرم..و

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که دراندیشه ی دریا

افتادم وباید بپذیرم که بمیرم

یاچشم بپوش از منو از خویش برانم

یاتنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد چه جای نگرانی است

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

شعر از:فاضل نظری