کشتند مولا را...
ای سجود باشکوه وای نماز بی نظیر
ای رکوع سربلند وای قیام سر به زیر
در هجوم بغض ها ای صبور استوار
در میان تیرها ای شکست ناپذیر
شرع را تو رهنما عقل را تو رهگشا
عشق را تو سر پناه مرگ را تو دستگیر
فرش آستانه ات بوریایی از کرم
تخت پادشاهی ات دستباقی از حصیر
کاش قدر سال بود آن شب سیاه و تلخ
آسمان تو غافلی زان طلوع ناگزیر
بعد از او نه من نه عشق از تو خواهم ای فلک :
یا ببندی ام به سنگ یا بدوزی ام به تیر
دست بی وضو مزن بر ستیغ آفتاب
آی تیغ بی حیا شرم کن وضو بگیر
لَختی ای پدر درنگ پشت در نشسته اند
رشته های سرد اشک کاسه های گرم شیر ...
سعید بیابانکی
۱-قرار نبود برگردم اما...
۲-بعضی از دوستان گفته بودن که خیلی وقته از خودم شعر نگذاشتم . راستش اینجا متعلق به اشعار فاخر مذهبیه و من اشعار خودمو به هیچ وجه فاخر نمی دونم
۳-دعام کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۴ ب.ظ توسط علی نظری
|