ای تشنه ای که در غمت امکان گریسته

بهر   تنت زخلق    تن و  جان   گریسته

شط فرات و دجله و رود نیل

صبح ومسا بر آن لب عطشان گریسته

از ما سوی سوای تو مقصود چون نبود

زین روی ماسوای تو نالان گریسته

روزی که خون حلق شریفت به خاک ریخت

زان روز خاک و کوه و بیابان گریسته

بر جسمهای پاک و بدن های چاک چاک

نعل سمند در   گه جولان گریسته

لیلا ز عشق اکبر یوسف جمال خویش

دیوانه وار بی سر و سامان گریسته

ای چرخ شو خراب که در راه شام شوم

بهر علیل  ناقه ی عریان گریسته

فریاد و داد کز ستم و جور کوفیان

در پای طفل خوار مغیلان گریسته

دیگر چه گویم از سر پر شور وطشت زر

چوب یزید بر لب و دندان گریسته

خزران چه خورد بر لب آن چشمه ی حیات

زانر و خضر به چشمه ی حیوان گریسته

ای (تاج واعظ از چه نگفته بودی به قتله گاه

بر حلق تشنه خنجر بران گریسته

شعر از : تاج الواعظین