بعد از تو ...
بعد از تو آفتاب، به دردی نمیخورد
شب های ماهتاب، به دردی نمیخورد
وقتی تو تشنه ماندی، از آن روز تا ابد
دجله، فرات، آب، به دردی نمیخورد
گاهی به دوش جد و گهی روی نیزهها
دنیا به این حساب، به دردی نمیخورد
سنگت زدند تا که خدا اجرشان دهد
زآن دم دگر ثواب، به دردی نمیخورد
خون را زدم کنار ز پیشانی دلم
خورشید در نقاب، به دردی نمیخورد
آقا بس است غربت تو بی شماره است
صد بخچه شعر ناب، به دردی نمی خورد
شاعر: مهدی صفی یاری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳ ب.ظ توسط علی نظری
|