سر ناموس نبوت...
دلش درياي صدها كهكشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گريه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزينب، صبر خسته
صدايش رنگ و بويي آشنا داشت
طنين ِموج آيات خدا داشت
زبانش ذوالفقاري صيقلي بود
صدا، آيينهي صوت علي بود
چه گوشي ميكند باور شنيدن؟
خروشي اين چنين مردانه از زن
به اين پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر انديشهي اهل تناسخ:
حلول روح او، در جسم زينب
علي ديگري با اسم زينب
زني عاشق، زني اينگونه عاشق
زني، پيغمبر ِقرآن ناطق
زني، خون خدايي را پيامبر
زن و پيغمبري؟ الله اكبر!
شعراز: مرحوم قیصر امین پور
شیر زن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت
خیز و بیاشوب شب شهر را
پر ز علی کن نفس دهر را
حمله به طفلان حرم شد بخوان
دست ابوالفضل قلکم شد بیا
کوفه بیمار طبیبش تویی
منبر و محراب حبیبش تویی
خطبه بخوان شهر به پا می شود
کوفه افسرده حرا می شود
مظهر اعجاز خدا در دمشق
آنچه تو کردی همه عشق است عشق
شام چهل سال علی را ندید
دسته گلی از چمن او نچید
شام چهل سال اگر خفته است
بانگ تو این خواب بر آشفته است
اصغر تو غرقه به خون شد بخوان
اکبرت از اسب نگون شد بخوان
خطبه بخوان سنگ صدا می دهد
منبر و محراب ندا می دهد
یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق اند گرفتار تو
در همه جا قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی
جلوه کن و ماه شو و نور باش
آینه روشنی طور باش
بر اثر گام تو بر خاک راه
شعله رحمت شکفد هر پگاه
صبر حسن داری و شور حسین
غیرت زهرا و غرور حسین
آنچه تو را هست که را داده اند
حسنی از این دست که را داده اند؟
سرو قدا..! همچو کمان می روی!..
ماه رخا،اشک فشان می روی
ای دل مولا زچه دل خسته ای؟
قلب حرم بودی و بشکسته ای
خون چکد از چشمه خورشید و ماه
این جسد کیست در این قتلگاه
همدم صبح و شب تو آه شد
عمر تو بی ماه تو کوتاه شد
ماه علی چند نفس شمع باش
روشنی خلوت این جمع باش
چند کبوتر به تو دل بسته اند
جمله به دامان تو پیوسته اند
شعر از محمد فخار زاده
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمهی «أحلیمنالعسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویهکنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازهی خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم
بعد از شما به سایهی ما تیر میزدند
زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
پیشانی تمامیشان داغ سجده داشت
آنان که خیمهگاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بیشیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجّشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینهزن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
از حلقهای تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
کو خیزران که قافیهاش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهیست
بیتوشهاند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهاییام نبود، که با ماه آمدم
ای زلف خونفشان توام لیلةالبرات
وقت نماز شب شده، حیّ علیالصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیدهاند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشکهای تشنه وضو میکند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را میدهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمهی حیات!
ما را حیات لمیزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
شعر از علیرضا قزوه