یا علی (ع)
چیست در خاک نجف ای بت شیرین که هنوز
هر درختی که بکارند رطب میروید
چیست در خاک نجف ای بت شیرین که هنوز
هر درختی که بکارند رطب میروید
یکبار نفس کوته و صد بار کشیده
حتماً شده این سینه به مسمار کشیده
تصویر تو مبهم شدۀ دست کسی نیست
تحلیل من این است به دیوار کشیده
از مرگ طلب کردن تو لحظه به لحظه
پیداست که خیلی دلت آزار کشیده
جارو مزن آن قدر، کمی فکر خودت باش
از دست شکسته چه کسی کار کشیده؟
از قرمزی رخت تو پیداست که راحت
بالا نرسیده آه به اجبار کشیده
نه سال؟ همین؟ ماندن تو راه ندارد
کار تو به انگار و نه انگار کشیده
یک بار علی گفتی و صد بار علی جان
یک بار نفس کوته و صد بار کشی
شعر از :علی اکبر لطیفیان
اگر کافر، اگر مومن، به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو
دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر بر گردی ای موعود!
پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو
نشان خانه ات را از هزاران شهر پرسیدم
مگر آن سوتر است از این تمدن، روستای تو
ماندن برای آنکه تاب ندارد چه فایده
گیرم تو را حسین(ع) بگیرد بغل کند
وقتی دو قطره آب ندارد چه فایده
احساس مادری به همین شیر دادن است
آری ولی رباب ندارد چه فایده
انداختن هرز اگر چه به گردنت
تا صورتت نقاب ندارد چه فایده
پرسش نکن سه شعبه برایم بزرگ بود
وقتی کسی جواب ندارد چه فایده
با چه سر تو را به نی بند میکنند
زلفی که پیچ و تاب ندارد چه فایده
شعر از: ؟
آن تن که بود خسته این راه درد داشت
حتما که قلب خسته ترت درد می کند
می دانم این که بعد تماشای اکبرت
زخمی که بود بر جگرت درد می کند
با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟
مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم
آخر لبان خشک و ترت درد میکند
لب های تو کبود تر از روی مادر است
یعنی که سینه پدرت درد می کند
میخواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبوت زخم سرت درد می کند
با سر چرا به دیدن این دختر آمدی؟
پای تو مثل همسفرت درد می کند؟
کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو!
ز هجمه های سنگ سرت درد می کند
جواد محمد زمانی
آنقدر توان در بدن مختصرت نیست
آنقدر که حال زدن بال و پرت نیست
بر شانه بینداز خودت را که نیفتی
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
فرمود: حسینم ، به خدا مسخره کردند
گفتند : مگر صاحب کوثر پدرت نیست ؟
گفتی که مکِش منّت این حرمله ها را
حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست؟
حالا که مرا می بری از شیر بگیری
یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست؟
تو مثل علی اکبری و جذب خدایی
آنقدر که از دور و برت هم خبرت نیست
آنقدر در آن لحظه سرت گرم خدا بود
که هیج خبردار نگشتی که سرت نیست
این بار نگه دار سرت را که نیفتد
حالا که توانایی از این بیشترت نیست
علی اکبر لطیفیان
خدا
به ماه زمین خورده آسمان بدهد
دلی به وسعت دریای بی کران بدهد
امام عشق، علَم را به دست ساقی داد
که مرد را به تمام جهان نشان بدهد
چه می شود که به باد و به ابرها و به خاک
به سنگ های زبان بسته هم زبان بدهد
که باد نوحه بخواند، که ابر گریه کند
که خاک اقامه بگوید، که سنگ اذان بدهد
و یا به کودک لب تشنه روی دست پدر
هزار سفره ی رنگین تر از کمان بدهد
رباب از نفس افتاده جبرئیل کجاست
که گاه گاهی گهواره را تکان بدهد
چه عاشقانه و زیبا خدا مقدّر کرد
که روی دست پدر ایستاده جان بدهد
هزار نکته ی شیرین تر از عسل باقی ست
اگر عطش بگذارد ؛ اگر امان بده
احمد علوی
زلال اشك تو رشك فرات است
فرات از صافى چشم تو مات است
وجود تو تعادل بخش اين نهر
كه بى تو آبگيرى بى ثبات است
نماز صبر مىخواند كنارت
غمت گرداب كشتى نجات است
نيازى نيست تا حكمت بخوانيم
وجودت شرح اسماء و صفات است
من از عمر كمت خواندم كه روحت
به اين كثرت سرا بىالتفات است
نخ قنداقه پر پيچ و تابت
مدار كهكشان و ممكنات است
رضا جعفری
بگو که يکشبه مردي شدي براي خودت
و ايستاده اي امروز روي پاي خودت
بگو به خيمه ، ز من دست بر نمي داري
و باز در پي اثبات ادعاي خودت
-
- از آسماني گهواره روي خاک بيفت
بيفت مثل همه مردها به پاي خودت
که شايد آخر سير تکامل حلقت
سه جرعه تير بنوشي به دست هاي خودت
يکي بجاي عمويت که از تو تشنه تر است
يکي بجاي رباب و يکي بجاي خودت
بده تمام خودت را به نيزه ها و بگير
براي عمه کمي سايه در ازاي خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسيدن به انتهاي خودت
و در نهايت معراج خويش مي بيني
که تازه آخر عرش است ابتداي خودت
سه روز بعد در افلاک دفن خواهي شد
درون قلب پدر ، خاک کربلاي خودت
هادي جان فدا
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟
با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد
خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟
خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد
دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد
شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد
زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد
علی رضا لک
هم داغديده ی شرر آفتاب بود
شعر از یوسف رحیمی
آن زائر دلخسته که راهش دادی
یک گوشه ی صحن نان و آبش دادی
باید برود چگونه دل خواهد کند
بیچاره مریضی که شفایش دادی
شعر از : علی نظری
کاش من هم به لطف مذهب نور
تا مقام حضور می رفتم
کاش مانند یار صادقتان
بی امان در تنور می رفتم
علم عالم در اختیار شماست
جبر در این مسیر حیران است
چشم هایت طبیب و بیمارش
یک جهان جابر بن حیان است
روز و شب را رقم بزن آخر
ماه و خورشید در مُرکّب توست
ملک لا هوت را مراد تویی
آسمان ها مرید مذهب توست
قصه تکرار می شود یعنی
باز هم در مدینه عاشق نیست
کوچه در کوچه شهر را گشتم
هیجکس با امام ، صادق نیست
***
خواب دیدم که پشت پنجره ها
روبروی بقیع گریانم
پابه پای کبوتران حرم
در پی آن مزار پنهانم
هفتادو دو شب مانده زمین خم بشود
هفتادو دو عاشق ز زمین کم بشود
هفتاد و دو میدان بلا در راه است
هفتاد و دو شب مانده محرم بشود
وقتی میان نفس و هوس جنگ می شود
شیطان دوباره دست به نیرنگ می شود
نقشه کشیده است، مرا دشمنت کند
با لشگر گناه هماهنگ می شود
دارد حنای توبه و شرمی که داشتم
پیشت عزیز فاطمه بی رنگ می شود
با هر گناه فاصله می گیرم از شما
کم کم وجب وجب، دو سه فرسنگ می شود
اشکم چه شد؟! به جان تو باور نداشتم
روزی دلم ز فرط حسد سنگ می شود
آقا ببخش، بس که سرم گرم زندگیست
کمتر دلم برای شما تنگ می شود
شعراز:وحید قاسمی
بعد از تو آفتاب، به دردی نمیخورد
شب های ماهتاب، به دردی نمیخورد
وقتی تو تشنه ماندی، از آن روز تا ابد
دجله، فرات، آب، به دردی نمیخورد
گاهی به دوش جد و گهی روی نیزهها
دنیا به این حساب، به دردی نمیخورد
سنگت زدند تا که خدا اجرشان دهد
زآن دم دگر ثواب، به دردی نمیخورد
خون را زدم کنار ز پیشانی دلم
خورشید در نقاب، به دردی نمیخورد
آقا بس است غربت تو بی شماره است
صد بخچه شعر ناب، به دردی نمی خورد
شاعر: مهدی صفی یاری
توبه از جرم وخطا،حال سحر مي خواهد
خلوت نيمه ي شب اشك بصر مي خواهد
وادي طور همين هيئت هر هفته ي ماست
ديدن نور خدا اهل نظر مي خواهد
سختي گردنه ي عشق زمينت نزند
راه پر پيچ وخمش مرد سفر مي خواهد
صرف اين سينه زدن ها به مقامي نرسيم
محرم راز شدن ديده ي تر مي خواهد
جهت بخشش هر سينه زني حضرت حق
محشر از مادر سادات نظر مي خواهد
عمل زينب كبري به همه ثابت كرد
سر شكستن ز غم دوست جگر مي خواهد
سر عباس به ني پند ظريفي دارد
غير خورشيد،سماوات قمر مي خواهد
شعر از وحید قاسمی
بر بلندای فلک ذکر ملائک یا علیست
هر که گوید یا علی در روز محشر با علیست
تاج گلهایی که بر سقف سما آویختند
بس تماشاییست زیرا که گل گلها علیست
در طواف کعبه گر با دیده دل بنگری
هر طرف آیینه ای باشد کزان پیدا علیست
گر خدا خوانم علی را کفر باشد کفر محض
به که گویم المثنای حق یکتا علیست
ای یهودی ای مسیحی ای مسلمان ای فلان
رکن کعبه چلچراغ مسجد الاقصی علیست
در شب معراج احمد نور اندر نور بود
دید در افلاک ماه لیله الاسرای علیست
مردگان دم میگرفتندی ز عیسای مسیح
غافل از آنکه مسیحای دو صد عیسی علیست
اوست سر اسم اعظم اوست واقف بر امور
راز پنهان در عصای پنجه موسی علیست
با علی بودن علو و عزت و آزادگیست
جبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست
بر فراز آسمان ها هم حکومت حق اوست
مفتی و فرمانروای عالم بالا علیست
قدرت کل دول از ناخن او کمتر است
امپراطور بلند آوازه دنیا علیست
از غدیر خم چه میدانی نمیدانی بدان
بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست
ای که هی دم میزنی از اولی و دومی
بشنو ای ابله ولی مسلمین تنها علیست
اوست باب اله باب و العشق باب المعرفت
حبذا باب گرام زینب کبری علیست
تا ابد پرونده شیعه بدون خدشه است
قاضی دیوان کیفر صاحب امضا علیست
خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی
از خدا دستور آمد شوهر زهرا علیست
او زده بر دفتر خوش زاد مهر اعتبار
اعتبار شاعران پیرو حق با علیست
شعر از :؟
با آن که آفریده شده ست آدم از خدا
گاهی به اتّفاق ندارد کم از خدا
ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پیدا ، هم از خدا
بین تو و خدا ، الف الفت و ولاست
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا
ماهی شدم در آینۀ چشمۀ غدیر
شور تو ریخت در گِل من ، یک نَم از خدا
در جبر و اختیار ، مرا داد اختیار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دَم از خدا
من قهر می فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز قهر نیست ، که می ترسم از خدا
شعر از:علی رضا قزوه
مولای ما نمونهء دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرِِییل واژهء بهتر نداشته است
چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است
شعر از :حمید رضا برقعی
مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست
«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط
نه فقط دست زمین از تو تو را می خواهد
سالیانی ست که معراج خدا می خواهد-
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظه ای جای یتیمان عرب بنشیند
دم به دم عمر تو تلمیح خدا بود علی
رقص شمشیر تو تفریح خدا بود علی
وای اگر تیغ دو دم را به کمر می بستی
وای اگر پارچه ی زرد به سر می بستی
در هوا تیغ دو دم نعره ی هو هو می زد
نعره ی حیدریه «أینَ تَفرو» می زد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.
شعر از :حمید رضا برقعی
عاشق یعنی تو و عاشقی یعنی نگاهت
ماندنت
رفتنت
و حتی نیامدنت
وقتی که ران ملخ را از کفت گرفتند و تو ماندی و سلیمانی که انگشترش را میمکید...
اصلا عباس یعنی عاشق یا نمی دانم شاید عاشق یعنی عباس
راستی کدام مقدم است ؟
به عاشق بگویم عباس یا به عباس بگویم عاشق؟
نمیدانم روضه ی تو آبیست روی آتش یا نه آتشیست روی آن آبی که از مشک میریخت
دریا هم که باشی میسوزی با این روضه
روضه ات را بخوانم؟
داشت میرفت سرآسیمه به دریا بزند
تا مگر نیل، گلی بر سر موسی بزند
نوح باشد بزند کشتی این مَشک به آب
تا چنین عشق از این حادثهها جا بزند
یوسفی باشد و پیراهن مهتاب، تنش
آن چنان ماه که چشمان زلیخا بزند
جرئت هیچ پلنگی نرسیده است که دست
به تن ماه شب چارده ما بزند
از لبش علقمهها آب بنوشند سپس
تشنگی طعنه به سیرابی لبها بزند
مَشک، آهو شد و آهسته لب چشمه رسید
چشم صیاد به این صید مبادا بزند
صید لب تشنه حرام است، مبادا تیرى
آهوی تشنهلب قصّه ما را بزند
تیر از چله رها شد و چه پایان بدى
تیر میرفت به اقبال خودش پا بزند
شعر از: عالیه محرابی
شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد
پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت
چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست
خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا
كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند
كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد
در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است
به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
به نان خشك علي ساختي، به نان علي
از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده
به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم
فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)
شعر از : حمید رضا برقعی
اینجا دل من است به وقت همیشگی...
و این سه نقطه هایی که همیشه هستند اشکهاییند که در وقت همیشگی نمی بارند که می مانند کنج دلم - گوشه ی بغضم و زیر صدایی که دلش برای کسی تنگ می شود آنقدر که میلرزد - همیشه میلرزد نه تنها غروب ها که به وقت همیشگی
وقت همیشگی یعنی وقت روضه
وقت گریه
وقت ...
ر ا ستی امروز روضه را از کجا شروع کنیم :
شاید تو خواستی غزلی را که نذر توست
اینگونه زخم خورده و بی سر بیاورم
یک قطعه خواندی از روی نی، شاعرت شدم
آن قطعه را نشد به غزل دربیاورم
یک پرده خواندی از روی نی، آتشم زدی
این شعله را چگونه به دفتر بیاورم
با حنجر تو کاری اگر خنجری نداشت
کاری نداشت واژه ی بهتر بیاورم
وقف تو اشک ها و غزل هام، تا اگر
گفتی گواه عشق بیاور بیاورم
فصل عزا تمام شد اما چگونه من
پیراهن عزای تو را دربیاورم ؟
تا می وزید نام تو پر می کشید دل
چیزی نمانده بود که پر دربیاورم
نزدیک بود در تب گودال قتلگاه
از عرش ربنای تو سردربیاورم
با اشک آمدم به وداعت که لااقل
آبی برایت این دم آخر بیاورم
این واژه ها به کار رثایت نیامدند
با زخم های تو چه برابر بیاورم؟
آخر نشد که آب برایت بیاورند؟
این روضه را گذاشتم آخر بیاورم
امسال هم دعای فرج، بی جواب ماند
من می روم برای تو یاور بیاورم
قرآن بخوان که گوش دلم با صدای توست
این بیت هم، سر غزلی که فدای توست
شعر از: حسین بیاتانی
ای شب زدگان به مرگ عادت نکنید
فردای ظهور را ملامت نکنید
یک روز ز پشت ابرها می آید
پشت سر آفتاب غیبت نکنید
مهدی صفی یاری
یک عمر به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده ام عذابی دیگر
هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر
*******
نه شرم و حیا نه آر داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
مامنتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه انتظار داریم از تو
*******
هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمریست
انگار طلب کار تو هستیم همه
جلیل صفر بیگی
شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گر چه آکندند جمعه
گذشت و باز هم باران نبارید
تحمل تا به کی تا چند جمعه
*******
شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما و کجا برگشتن تو
ولی نه٬ مانده از چشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
*******
شنیدم مژده ی تابیدنت را
ندارم فرصت فهمیدنت را
به خورشید زمینی خیره ماندم
که تمرین کرده باشم دیدنت را
*******
دلیل عشق مادر زادیه ما
بیا تا جان بگیرد شادی ما
بجوشد رشته رشته از دل خاک
قنات تشنه ی آبادی ما
*******
دلی سبزو تناور داشت ٬گلدان
نگاهی خیره بر در داشت گلدان
دو رکعت ندبه خواند و منتظر شد
نباریدی ٬ ترک برداشت ٬ گلدان
حبیب نظاری
زمین دامنم از آب دیده مرطوب است
بیا، که حاصل این کشتزار مرغوب است
مرا خلاص کن از سالهای غیبت خود
مگر تحمل من مثل صبر ایوب است ؟
اگرچه روی سیاهم ، به کار می آیم
برای طی زمستان زغال هم خوب است
اگر دروغ بگویم اسیر گرگ شوم:
مقام پیرهنت چشمهای یعقوب است
عصای معجزهها مار می شود با تو
کسی که بیتو نخشکد شقی تر از چوب است
همیشه ابر ز خورشید رنگ می گیرد
به هرکجا بروی این صحیفه زرکوب است
شعر از :رضا جعفری
عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود
گاهی تمام من به تو تبدیل میشود
وقتی به داستان نگاه تو میرسم
یکباره شعر وارد تمثیل میشود
ای عابر بزرگ که با گامهای تو...
از انتظار پنجره تجلیل میشود
تا کی سکوت و خلوت این کوچههای سرد
بر چشمهای پنجره تحمیل میشود؟
آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل میشود؟
بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل میشود
«آنروز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل میشود»
شعراز:زهرا بیدکی
سوزی نمی دهند بر انسان سه تارها
پاییز می خرند در این ده بهار ها
گلدان خانمان مثل گلها در انتحار
هر روز می دهند سر خود به دارها
یک جمعه هم گذشت و یک ندبه بی اثر
شاید کسی نبود در افق انتظار ها
امروز کافرم ولی ای مرد منتظر
ابر دلم برای تو باریده بارها
بعداز شما نمی شود از عشق قصه ساخت
چون دیو مانده ولی کو نگارها
بی تو تمام زمین فصل سرد شد
جایی برای کوچ ندارد سارها
حتی تبر بدون شما خالی از خود است
یاچوب کشیده به دورش حصارها
آقا بدون شما ناله ای نماند
سوزی نمی دمند در انسان سه تارها
شعر از ؟؟؟
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...
تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند
تو میرِ عشقی، عاشقان بسیار داری
پیغمبری با جان عاشق کار داری
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
این خانه لبریز تو شد ، شیرین بیان ، حلوای تر
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...
شعر از محمد صالح علاء
قلبی شكست و دور و برش را خــدا گرفت
نقـاره می زنند ....... مریضی شفــا گرفت
دیدی كـــــه سنـــگ در دل آئینـــه آب شد
دیدی كـــــه آب حــاجـــت آئینــــه را گرفت
خورشیدی آمـد و به ضریح تو سجـــده کرد
اینجـــا برای صبــــح خـودش روشنــا گرفت
پیغـمبـری رسیــد در ایــن صحــــن پـر ز نور
در هــــر رواق . خلــوت غـــار حـــــرا گرفت
از آن طرف فرشتــــه ای از آسمــــان رسید
پـروانـــه وار گشـت و ســــلام مـــرا گرفت
زیر پـرش نهــــاد و به سـمــت خـــدا پــرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همــه باور نشسـت و بعـد
عکسی به یادگـار از این صحنه هــــا گرفت
دارم قـدم قـدم بــه تـو نـزدیـک می شــوم
شعــــرم تمــــام فاصـلـــه هــا را فرا گرفت
دارم به سمــت پنجـــــره فـــولاد مــی روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت
شعر از :رحمان نوازی
در دلم هر شب حیاطت آب و جارو میکنم
چشمهایم را که میبندم، تو را بو میکنم
خواب دیدم روی صحن تو طلاکاری شدم
ضامنم میگردی و احساس آهو میکنم
مثل آن دست میان ظرف سقاخانهات
دستهای خواهشم را پیش تو رو میکنم
خواب دیدم روی آبیهای نقش گنبدت
با دو رکعت، دانه دل را پرستو میکنم
آسمان پای پیاده روی دستم میرسد
زیر لب با گریه وقتی صحبت از او میکنم
کیستی ای آشنایم ای تماشای غریب
با تو تنها با تو تنها با تو من خو میکنم
شعر از :رزیتا نعمتی
چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای كه امواج طوفان تو را میشناسند
اینك ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
كاش من هم عبور تو را دیده بودم
كوچههای خراسان، تو را میشناسند
شعر از :مرحوم قیصر امین پور
خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد
کاش آن خوشه ی مسموم زبانش می گفت :
لب شیرین تو انگور مگر می خواهد ؟
تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در حجره هنر می خواهد
ای جگر گوشه که در حجره ی غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می خواهد
جگرت سوخته از درد به خود می پیچی
لب خشکیده ی تو دیده ی تر می خواهد
خوب شد این که جوادت به کنارت آمد
پدر از نفس افتاده پسر می خواهد
لحظه ی رفتن خود در نظرت می آمد
روضه ی مرد غریبی که نفر می خواهد
یاد آن حرف تو با ابن شبیب افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد
شب هم به قدر دیده ی تو، پر ستاره نیست
دریای غصه های دلت را، کناره نیست
گفتی به خادمت که درِ حجره را ببند
یعنی برای تشنگیت، راه چاره نیست
آقا شبیه مار گزیده، به خود مپیچ
آهسته تر، مگر جگرت، پاره پاره نیست ؟
بهتر که خواهرت دم آخر نیامده
این صحنه ها که قابل درک و نظاره نیست
داری به یاد جدّ ِخودت گریه می کنی
روضه بخوان که جای گریز و اشاره نیست
تو روی خاکِ حجره ای و خاک بر سرم
اما تنت اسیر هجوم سواره نیست
شعر از:محمد امین سبکبار
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم
لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد
در آستانه دریا گرفت بوی حرم
گذاشت صورت خود را به صورت یک در
نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم
تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید
و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم
در آن طرف پدری که خمیده . با گریه
گره زده پسرش را به آبروی حرم
چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست
چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم
در ازدحام توسل ز چشم من گم شد
ضریح بود و هزاران دعای توی حرم
شکست بین نماز زیارت آقا
شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم
شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره
صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم
گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
شعر از :علیرضا لک
محو توام که عالم تو فرق می کند
با یک نگاه می کشی و زنده می کنی
مثل مسیح، نه، دم تو فرق می کند
یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی
باید عوض شد آدم تو فرق می کند
تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟
آقای مهربان! کم تو فرق می کند
زخمی است در دلم که علاجی نداشته است
جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند
اشک غمت برای من احلی من العسل
گفتم برای من غم تو فرق می کند
صلح تو روضه است، حماسه است، غربت است
ماهی تو و محرم تو فرق می کند
باید خیال کرد تجسم نمود، نه؟
نه؛ گنبد تو، پرچم تو، فرق می کند
لختی بخند قافیه ام را به هم بریز
آقای من! تبسّم تو فرق می کند
شعر از :محمد جواد شرافت
زان طشت پر ز لخت جگر در مقابلش
پیدا بود که زهر چه کرده است با دلش
مظلوم چون علی و به مظلومیش گواه
آن پاره های دل، که بود در مقابلش
او حاصل نبوّت و بیداد دشمنان
از آب شعله خیز، شرر زد به حاصلش
عمر حسن ز عمر علی سخت تر گذشت
تا آن که مرگ آمد و حل کرد مشکلش
از ورطه ای که بود کران تا کران ملال
موجی زد و رساند، شهادت به ساحلش
هر مرد راست، مَحرم دل همسرش، ولی
غربت ببین که همسر او گشته قاتلش
از زهر، پاره پاره و از صبر، ریز ریز
قرآن برگ برگ شهادت بود دلش
چشمش به لطف اوست "مؤید" که دم زند
گاه از مصائب وی و گاه از فضائلش
شعر از: سید رضا موید
((اهل غرب به سوی مصر هجوم می برند،همین که وارد می شوند فرمانروایی
سفیانی بر قرار می شود و قبل از آن شخصی مردم را به سوی آل محمد (ص)
دعوت می نماید)) بحارالانوار ج۵۲ ،ص۲۰۸
((شکی نیست که براساس حقایقی که خداوند متعال تقدیر کرده خاور میانه ای جدید
شکل خواهد گرفت و این خاور میانه ی اسلامی خواهد بود)) مقام معظم رهبری
سال ۱۳۸۸ در دیدار با گروه های مبارز فلسطینی
((در مصر جنبش پیروان محمد(ص) افزایش می یابد و پیکی به آنسوی مرزها فرستاده
می شود تا خبر را اعلان کند)) نوسترآداموس ،نامه به فرزند، ص ۲۷۴ در پیشگوییه
مربوط به انقلاب اسلامی ایران و پیامد های آن و ظهور امپراتوری مقدس و فتح گیتی به
دست پیروان محمد(ص) ))
|
منتظرت مانده ام ... تمام خاك را گشتم به دنبال صدای تو |
|
ببین، باقی است روی لحظههایم جای پای تو |
|
اگر مؤمن، اگر كافر، به دنبال تو میگردم |
|
چرا دست از سر من بر نمیدارد هوای تو؟ |
|
دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم |
|
خدا هم در دل من پر نخواهد كرد جای تو |
|
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود |
|
پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو |
|
تو را من با تمام انتظارم جستجو كردم |
|
كدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو؟ |
|
نشان خانهات را از تمام شهر پرسیدم |
|
مگر آن سوتر است از این تمدن، روستای تو؟ |
شعر از : یوسفعلی میرشکاک
دلش درياي صدها كهكشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر
دو چشم از گريه همچون ابر خسته
ز دست صبر ِزينب، صبر خسته
صدايش رنگ و بويي آشنا داشت
طنين ِموج آيات خدا داشت
زبانش ذوالفقاري صيقلي بود
صدا، آيينهي صوت علي بود
چه گوشي ميكند باور شنيدن؟
خروشي اين چنين مردانه از زن
به اين پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر انديشهي اهل تناسخ:
حلول روح او، در جسم زينب
علي ديگري با اسم زينب
زني عاشق، زني اينگونه عاشق
زني، پيغمبر ِقرآن ناطق
زني، خون خدايي را پيامبر
زن و پيغمبري؟ الله اكبر!
شعراز: مرحوم قیصر امین پور
شیر زن قافله اهل بیت
عالمه عاقله اهل بیت
خیز و بیاشوب شب شهر را
پر ز علی کن نفس دهر را
حمله به طفلان حرم شد بخوان
دست ابوالفضل قلکم شد بیا
کوفه بیمار طبیبش تویی
منبر و محراب حبیبش تویی
خطبه بخوان شهر به پا می شود
کوفه افسرده حرا می شود
مظهر اعجاز خدا در دمشق
آنچه تو کردی همه عشق است عشق
شام چهل سال علی را ندید
دسته گلی از چمن او نچید
شام چهل سال اگر خفته است
بانگ تو این خواب بر آشفته است
اصغر تو غرقه به خون شد بخوان
اکبرت از اسب نگون شد بخوان
خطبه بخوان سنگ صدا می دهد
منبر و محراب ندا می دهد
یوسف دل بر سر بازار تو
مصر و دمشق اند گرفتار تو
در همه جا قبله اهل دلی
شاهد اسرار چهل منزلی
جلوه کن و ماه شو و نور باش
آینه روشنی طور باش
بر اثر گام تو بر خاک راه
شعله رحمت شکفد هر پگاه
صبر حسن داری و شور حسین
غیرت زهرا و غرور حسین
آنچه تو را هست که را داده اند
حسنی از این دست که را داده اند؟
سرو قدا..! همچو کمان می روی!..
ماه رخا،اشک فشان می روی
ای دل مولا زچه دل خسته ای؟
قلب حرم بودی و بشکسته ای
خون چکد از چشمه خورشید و ماه
این جسد کیست در این قتلگاه
همدم صبح و شب تو آه شد
عمر تو بی ماه تو کوتاه شد
ماه علی چند نفس شمع باش
روشنی خلوت این جمع باش
چند کبوتر به تو دل بسته اند
جمله به دامان تو پیوسته اند
شعر از محمد فخار زاده
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمهی «أحلیمنالعسل»
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویهکنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازهی خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم
بعد از شما به سایهی ما تیر میزدند
زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
پیشانی تمامیشان داغ سجده داشت
آنان که خیمهگاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بیشیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجّشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینهزن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
از حلقهای تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
کو خیزران که قافیهاش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهیست
بیتوشهاند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهاییام نبود، که با ماه آمدم
ای زلف خونفشان توام لیلةالبرات
وقت نماز شب شده، حیّ علیالصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیدهاند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشکهای تشنه وضو میکند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را میدهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمهی حیات!
ما را حیات لمیزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
شعر از علیرضا قزوه
آمدم باشرمندگی فراوان
................................
برگی از آسمان زمین افتاد ، روی دستان باد می چرخید
میوه ها را کلاغ ها بردند ، استخوان های باغ می لرزید
بغض تاریخ و غم تراکم کرد ، درگلو ،عاشقانه ها یخ زد
چرخ چرخید و آسمان جا خورد ، دل تهی کرد و ابر نعره کشید
افتضاحی دوباره از مردم ، سیب سرخی و یا کمی گندم ...
بازخوردِ حماقت قابیل ، گله ای گرگ در لباس سپید
خون سهراب ها به جوش آمد ، چشمهایی نشانه ی غیرت
صف کشیدند گله ای کفتار ، حُر به مانند شیر می غُرید
بالبانی تشنه در کشاکش جنگ ، گرمی تیرو نیزه را حس کرد
چهره اش رنگ عاشقانه گرفت ، روی ماه ِ حسین را می دید
ناگهان چون پرنده ای پر زد، ماتمی بس عظیم شعله کشید
رفتنش رنگ و بوی سرخی داشت ، هر طرف راغروب می پاشید
جسم هایی بدون نام و نشان ، زخمی و پاره پاره و بی سر
طاقت روزگار را خشکاند ، دردِ بسیارو رنجهای شدید
ناله هایی میان آتش و دود ،دشت را زرد و قهویی می کرد
روز را سرد و بدتر از دیروز ، دست و پای زمانه می لرزید
رنگ رخسار کوچه ها شب شد، یک شبه پشت نخلها خم شد
آسمان رنگ سوگواره گرفت ، درد او را کسی نمی فهمید
روزهایی پراز محرم بود ، قلب تاریخ را به خون آلود
بیت ها را عقیم و ناقص کرد ، شعر شوریده شد دوباره شهید
تا ابد فال قهو ه ها بد شد، کام ها خشک و تلخ و بغض آلود
بر زبان زمانه جاری شد ، لعنت و مرگ بر سپاه یزید
شعر از سید مهدی هاشمی نژاد